نشریه فلسفه علم بر اساس مجوز شماره 3/11/50662 به تاریخ 1390/3/25 کمیسیون نشریات وزارت علوم حائز رتبه علمی-پژوهشی گردید. فلسفه علم در ایران رشته تقریبا نوپایی است. این رشته نزدیک به دو دهه پیش تاسیس شد و در حال حاضر دورههای کارشناسی ارشد و دکتری آن در کشور برگزار میشود. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی با انتشار اولین مجله علمیـپژوهشی این رشته، سعی بر آن دارد تا ضمن انتشار آخرین یافتههای پژوهشگران، اعضای هیات علمی و دانشجویان در این حیطه، زمینه تشکیل «جامعه تخصصی فلسفه علم» و گسترش مطالعات این رشته در کشور را فراهم آورد.
در این زمینه از مقالات در محورهای ذیل استقبال مینماییم:
فلسفه علم عام: مباحث معرفتشناسی و هستیشناسی علم، روششناسی علم، تاریخ فلسفه علم، مکاتب فلسفه علم، علم و جامعه، نسبت تاریخ و فلسفه علم
چکیده بررسی قطعیت و صلابت قضایای ریاضی یکی از موضوعات مهم در فلسفه ریاضی است. مکاتب مختلفی همچون منطقگرایی، شهودگرایی، افلاطون گرایی و طبیعت گرایی کوشیده اند تا نظریه هایی در این باره ارائه کنند. این مکاتب معمولاً به دنبال مبنایی یقینی برای ریاضیات هستند تا به این روش قطعیت قضایای ریاضی و منطق را توجیه کنند که این کار همواره با ناکامیهای متعددی همراه بوده است. در این مقاله می کوشیم تا این موضوع را در پرتو آرای ویتگنشتاین متاخر بررسی کنیم. یعنی به جای اینکه بپرسیم «مبنای منطق و ریاضیات چیست؟» سوال کنیم «چرا ریاضیات به مبنا نیاز دارد؟» از این رو پس از بررسی مبناگرایی نشان می دهیم که بر اساس آرای ویتگنشتاین، ریاضیات به مثابه یک بازی-زبان چه معنایی دارد. در این جهت هندسه و منطق را به منزله دو بازی-زبان در ریاضیات بررسی می کنیم و نشان می دهیم که یقین ما به قواعد و احکام ریاضی، نه از بنیانهای استوار، بلکه از نقش گرامری قواعد در روال عملی استنتاج و محاسبه ناشی میشود که نشانه اعتماد عملی و مهارت ما برای شرکت در این روال است.
چکیده کریستین لیست با الهام از موضع قصدی دنت، چارچوبی عملگرایانه ارائه میدهد که بر اساس آن، هر سامانهای (چه انسانی و چه مصنوعی) که در سطح کلان واجد سه شرط عاملیت قصدی، امکانهای بدیل و کنترل علّی باشد، میتواند صاحب ارادۀ آزاد تلقی شود؛ حتی اگر فاقد آگاهی پدیداری باشد. این مقاله با بهرهگیری از روش تحلیل مفهومی و استناد به نقدهای موجود در ادبیات فلسفی (از جمله نقدهای کین بر مسئلۀ منشأ، نقدهای مورفی و براون بر علیت نزولی و نوخاستگی، و شواهد تجربی نهمیاس دربارهی نقش احساسات استراسونی در انتساب ارادۀ آزاد)، نشان میدهد که چارچوب لیست در تمایز میان «خودآیینی کارکردی» و «ارادۀ آزادِ مسئولیتزا» دچار ابهامی ساختاری است. فروکاست ارادۀ آزاد به صرفِ «کفایت تبیینی» نهتنها به تورم مفهومی میانجامد، بلکه بستر را برای «مسئولیتگریزی الگوریتمی» فراهم میکند؛ وضعیتی که در آن توسعهدهندگان و نهادها میتوانند با استناد به عاملیت سامانه، خود را از پاسخگویی معاف سازند. در پاسخ به این چالش، چارچوب سهسطحی پیشنهادی این مقاله با تفکیک خودآیینی کارکردی (سطح ۱)، ارادۀ آزاد قوی (سطح ۲) و مسئولیت اخلاقی (سطح ۳)، شرطی گذار را به عنوان معیار ارادۀ آزاد قوی معرفی میکند: «توانایی بازنگری در اهداف نهایی بر پایۀ ارزشها». این شرط، مستلزم آگاهی پدیداری و احساسات استراسونی است و روشن میسازد که چرا هیچ سامانۀ مصنوعی امروزی—حتی پیشرفتهترین مدلهای زبانی—فاقد ارادۀ آزاد قوی است. تمایز مذکور ضمن رفع ابهام نظری لیست، پیامدهای هنجاری مهمی برای اخلاق هوش مصنوعی، مسئولیتپذیری حقوقی و سیاستگذاری فناوری دارد.
چکیده موضوعی اجتماعی، همانند دانشگاه، با طیفِ وسیعی از مسائل درگیر است، و پژوهشهای اجتماعی با موضوعِ دانشگاه، انجام میشوند تا این مسائل حل شوند. در این پژوهشها از روشهای متکثری استفاده میشود که هر کدام از آنها، تنها قادرند دانشگاه را از جنبهای خاص، و با تأکید بر مفاهیمی خاص، مورد بررسی قرار دهند. حامیان دولتی و سرمایهگذاران صنعتی نیز که تنها برخی از کارکردهای دانشگاه برایشان جذاب است صرفا از پژوهشهای مورد علاقه خود حمایت کرده و لذا به «ارزشمندتر» شدن، برجستهتر شدن و و تقویت بیشتر مفاهیمی منجر میشوند که در فضای بیرون از دانشگاه، برای آن سرمایهگذاران و حامیان، دارای اهمیت است. نتیجه چنین فرایندی، ممکن است به از بین رفتن هنجارهای درونی دانشگاه و درنتیجه به سوءرفتارها، تخلفها و بیاخلاقیهای علمی و مالی منجر شود. این درحالی است که از چندین دهه پیش، برخی محققانِ اجتماعی، به طور مشخص محققان نظریه انتقادی، این موضوع، یعنی اهمیتِ توجه به تمامیت یک موضوع اجتماعی، و نه صرفاً پرداختن به یک جنبۀ خاص از آن، را موردِ توجه قرار داده بودند. محققان نظریۀ انتقادی، شرح میدهند که چطور آنچه آنها «نقدِ درونذات» مینامند میتواند به بازاندیشی در «مفاهیمی توهمی» منجر شود که ممکن است در هنگام استفاده از روشهای تحصلگرایانه و در حین بکار بردن پرسشنامههای رایج در تحقیقات میدانی، غالب شوند. مقالۀ حاضر، با شرح روششناسیِ نظریۀ انتقادی، و با ارایۀ بحثی در موضوع پژوهشهای مرتبط با دانشگاه در ایران، ادعا میکند که پژوهشهای رایج سنتی در ایران با برجسته کردن برخی علایق گروههای خاص، و حذف موضوعات عمومی، مثل انگارههای مرتبط با اخلاق علم، ممکن است به تضعیف عملکرد، یا حتی فروپاشی، نهاد علم و دانشگاه منجر شود.
چکیده آفاقی گرایان با دعوت از عالمان و الزام ایشان برای زدودن ویژگی های انفسی در جریان مواجهه با پدیدار های طبیعی و اجتماعی، وعده دستیابی به نظریاتی "صادق" در تطابق و تناظر با "واقعیت" را داده اند. بسیاری از اندیشمندان چنین ادعایی را نقد کرده و امکان تحقق آن را رد کرده اند. باظهور سیستم های هوش مصنوعی و به مدد قابلیت های قابل توجه و کم سابقه آن، پرسش مجدد از امکانپذیری تحقق آفاقیت مطرح می گردد. در این مقاله با تامل در تلقی های مشهور از هوش مصنوعی و به طور خاص برخی از کاربردهای آن در رشته برنامه ریزی شهری که بنابر گونه بندی استوارت راسل و پیتر نوروینگ جزو سیستم هایی هستند که عقلانی عمل می کنند، موضوع آفاقیت مورد بررسی و واکاوی قرار می گیرد. به نظرمیرسد در گونه های نظارت شده از مدلهای هوشمصنوعی تحقق آفاقیت به دلایل متعدد و ازجمله مسئله همترازی ارزشها غیرممکن میباشد. در گونه های نظارت نشده نیز سطح تاثیر عوامل انفسی یا بین الانفسی عمیق تر وپیچیده تر خواهد بود. تلاش های فناورانه جهت تقرب به این هدف در سیستم های پیشرفته تر هوش مصنوعی نه تنها غیر محتمل بلکه نزدیکی به وضعیتی خطرناک خواهدبود.
چکیده پرسش از واقعیت انواع اجتماعی (مانند پول، ملیت یا جنسیت) یکی از مسائل بنیادین هستیشناسی اجتماعی است. این مقاله از رویکردی دفاع میکند که آن را واقعگرایی تشکیکی مینامیم: در این دیدگاه، واقعیت انواع اجتماعی امری مطلق و دوگانه نیست، بلکه وابسته به درجه ی تحقق چهار معیار عملیاتی است. این معیارها عبارتاند از: ۱.نقش تبیینی–پیشبینی: اینکه حذف نوع اجتماعی توان توضیح یا پیشبینی پدیدهها را کاهش دهد؛ ۲. ثبات بینالاذهانی و نهادی: یعنی کنشگران و نهادها آن را بهصورت پایدار بازتولید کنند؛ ۳. کفایت ساختاری: قواعد نهادی و اسناد عینی به تثبیت آن کمک کنند؛ و ۴. سنجشپذیری تجربی: امکان ارزیابی و بررسی نظاممند دربارة آن وجود داشته باشد. سه مطالعة موردی پول، گروه نوع ۲ و دولت نشان میدهد که انواع اجتماعی درجات متفاوتی از واقعیت دارند: پول و دولت واجد واقعیت قویاند، درحالیکه گروههای نوع ۲ واقعیت میانه و مشروط دارند. این چارچوب گذار از داوریهای مطلقگرایانه به ارزیابیهای تشکیکی و ساختار محور را در تحلیل پدیدههای اجتماعی ممکن میسازد.
چکیده در تولید و توسعه فناوریهای مخاطرهآمیز، همچون فناوری اصلاح ژنتیکی، مسئله این است که از نظر اخلاقی نمیتوان از ارزش ایمنی چشمپوشی کرد و کاربران/مصرفکنندگان مصنوعات فناورانه مخاطرهآمیز را در معرض ریسک بیشتر از یک حد مجاز قرار داد. اما از سوی دیگر، سیاستگذاران فناوری عموماً ملاحظات اخلاقی را ادعاهایی انتزاعی و همچنین بهمثابه مانعی در مقابل رشد اقتصادی و فناورانه تلقی میکنند. توجه همزمان به ملاحظات اخلاقی و نیز دیدگاههای تمام ذینفعان در سیاستگذاری فناوریهای مخاطرهآمیز، بدون اینکه منجر به توقف این پروژهها شود، مستلزم رویکردی متوازن، چندجانبه و چندلایه است. بدین منظور در مقاله حاضر، یک رویکرد سیاستی متناظر با نظریه فلسفی جان رالز مطرح میشود و در نهایت نیز در همین چارچوب، روند توسعه فناوری اصلاح ژنتیکی در ایران و چالشهای آن مورد بررسی واقع میشود.
چکیده این مقاله به تبیین نقش مفهوم حساسیت اخلاقی (Moral Sensibility) در رابطه میان ذهن و واقعیت در چارچوب ایده رهایی (Liberation) که توسط تئودور آدورنو (Theodor W. Adorno) بیان شده است، میپردازد. این تبیین در پیوند با این پرسش قرار میگیرد که چگونه میتوان نظریهای فلسفی در باب اخلاق داشت که بتواند خود را بدل به نیروی مادی در جامعه کند، بدین معنا که این نیرو صرفا هدایتکننده کنش عاملها در سطح معرفتی نباشد و بلکه به لحاظ مادی نیز محرک آنها در سطح اراده باشد؟ این مقاله امر مطلق (Categorical Imperative) کانت را که بر جهانشمولی و غیرمشروط بودن تعهدات اخلاقی تأکید میکند، با دیدگاههای فلسفی جایگزینی که مدعی ماهیت مشروط اخلاق هستند و بر ریشه داشتن اخلاق در خواستهها و احساسات انسانی تأکید دارند، مقایسه میکند. از طریق این مقایسه، بر اهمیت صورتبندی پرسش از لوازم اخلاقی از جمله حساسیت اخلاقی در قالب «مساله هنجارمندی» (Problem of Normativity) تاکید میکند و رهایی را به عنوان یک عنصر اساسی زندگی اخلاقی در جامعه مدرن قرار میدهد. این مقاله، با استفاده از تز «ارسطوییگرایی منفی» (Negative Aristotelianism) فابیان فرینهیگن (Fabian Freyenhagen)، بر ضرورت تشخیص «بد» به عنوان نقطه شروع نقد اخلاقی تأکید کرده و در عین حال کوشش میگردد با نقد خوانش فرینهگن از آدورنو محدودیتهای چارچوبهای بیش از حد سادهای را که صرفاً بر نیازهای اساسی انسانی متمرکز هستند، به چالش کشیده شود. با دخیل کردن برخی بصیرتها در مورد ناخودآگاه و زمینه اجتماعی-تاریخی، نشان داده میشود که چگونه حساسیت اخلاقی نه تنها توسط تأمل عقلانی، بلکه توسط نیروهای عمیقتر روانی و اجتماعی شکل میگیرد. در نهایت، این استدلال از فهمی از عاملیت اخلاقی که ظرایف بیشتری دارد، حمایت میکند که بر ارتباط متقابل بین تجربیات فردی و ساختارهای اجتماعی تأکید میکند در نتیجه توصیفی از حساسیت اخلاقی ارائه میشود که نه تنها شرایط امکان سوبژکتیو اخلاق را به رسمیت میشناسد، بلکه شرایط امکان واقعی اخلاق را نیز در نظر میگیرد.
چکیده تحول ابزارهای خواندن و محملهای متن از کتابهای چاپی و کاغذی به خوانشگرهای الکترونیکی و نمایشگرهای دیجیتال، تنها یک تغییر فناوری نیست؛ بلکه تغییر عمیقی را در تجربة ادراکی و شناختی انسان خوانشگر رقم میزند. این مقاله با تکیه بر رویکردهای پدیدارشناختی معاصر در علوم شناختی، به معرفی و تحلیل مفهوم "بدنمندی خواندن" میپردازد؛ مفهومی که نشان میدهد چگونه فرآیند خواندن در بسترهای مادی مختلف، ذهن و بدن خواننده را به اشکال متفاوتی درگیر میکند و بر تجربة معنایی او اثر میگذارد. در خواندن سنتی، نه فقط حس بینایی بلکه تمامی حواس انسان برای مواجهه با کتاب فعال شده و به عنوان لنگرهای مادی در بهیادسپاری اطلاعات و رمزگشایی از آنها ایفای نقش میکنند. درواقع این درگیری حسی با کتاب، نوعی حضور فضامند و زمانمند برای متن ایجاد میکند که حکم داربستی برای تجسم و تخیل را دارد. زبان نیز مشحون از استعارههای جهتمند و جایمند است. ما از خلال کنش بدنمند خود در جهان است که زبان را میآموزیم و میفهمیم و از خلال تداعی نسبتهای بدن با محیط است که تجربههای ادراکی و عاطفی خود را بازمیشناسیم. درمقابل متون دیجیتال با کاهش مادیت و انضمامیت، این تعامل حسی را تضعیف کرده و ساختارهای شناختی و حافظهای وابسته به آن را با چالش مواجه میسازد. علاوه بر این، با تضعیف تمامیت و یکپارچگی کتاب به عنوان یک کل واحد و منسجم، حس اُنس و تسلط خوانندگان نیز مخدوش می-شود. بنابراین فناوریهای مختلف خواندن و رسانههای مختلف عرضة متن، صرفاً انتقالدهندة اطلاعات نیستند، بلکه اقتضائات متفاوتی برای نحوة مطالعه و تجربة کاربری متفاوتی را برای خوانندگان به همراه دارند.
چکیده در تاریخ روانشناسی مدرن، فروید همچون متفکری ظاهر میشود که در نقطۀ گسست میان فلسفه و علم کانتی ایستاده است؛ نقطهای که در آن، سوژۀ آگاه دکارتی دیگر نمیتوانست حامل تمام حقیقت باشد. این نوشتار بر این تز تکیه دارد که چرخش فروید از آگاهی به ناخودآگاه، پیش از آنکه صرفاً انتقال کانون توجه از آگاهی به ناخودآگاه باشد، پاسخی است به بحران درونی روانشناسی آگاهی و بهویژه نقد آموزۀ اینهمانی آگاهی و امر روانی. این چرخش، پیوند عمیقی با بهرهمندی فروید از سنت آلمانی (از لایبنیتس تا نیچه) و مفاهیم فیزیولوژیک مکتب هلمهلتز دارد. با روشی تاریخیفلسفی و بر اساس متون اصلی فروید و منابع مرتبط، نشان داده میشود که ناخودآگاه فرویدی بازگشت به «نفس» متافیزیکی یا فروکاهش روان به سازوکارهای زیستی نیست، بلکه شکافها و کژکاریهای آگاهی دانسته میشود تا بدینسان موضوع علم روانشناسی را دگرگون کند. نتیجه آن است که روانکاوی فروید باید همچون بدیلی رادیکال برای روانشناسیِ آگاهی فهمیده شود که در میانۀ فلسفه و فیزیولوژی میایستد، بر تجربۀ بالینی و تحلیل شکستهای آگاهی تکیه میکند و امکان علم ناخودآگاه را فراهم میآورد.
چکیده نزد گذشتگان نظام اصل موضوعی اقلیدسی الگویی مطلوب برای نظامسازی قیاسی بود. ابنسینا این الگو را برای سازهبندی نظام گزارهای مابعدالطبیعه بکار گرفت. اما برخی امکان سازهبندی چنین نظامی را برای مابعدالطبیعه منتفی دانسته و تلاش برای ساختن چنین نظامی را خطا پنداشتهاند. مسألهای که این مقاله با آن دست به گریبان شدهاست، در قالب این پرسش مطرح می شود که ابنسینا چگونه و تحت چه امکانی به سازهبندی نظام گزارهای قیاسی برای مابعدالطبیعه دست زده است؟ این مسأله از این حیث که شرایط امکانی نخستین نظام گزارهای قیاسی مابعدالطبیعه را به پرسش می گیرد حائز اهمیت و ضرورت بسیاری است. مقاله حاضر جهت پاسخ به این پرسش، نخست ساختار نظام گزارهای مابعدالطبیعه ابنسینا را با توجه به «اجزاء» و «ترتیب» ساختار آن به روش توصیفی-تحلیلی مورد بررسی قرار میدهد و سپس شرایط امکانی تحقق آن را جستجو میکند. مطابق علمشناسی ابنسینا، مابعدالطبیعهی متکی به روش لمّی باید تنها از اصول متعارف بهره گیرد. اما مابعدالطبیعه مبتنی بر روش انّی امکان استفاده از همه اصول موضوعه را دارد. به اعتقاد ابنسینا، مابعدالطبیعه به روش لمّی فی نفسه ممکن است، اما در عمل دشوار است. این دشواری از یک طرف و اغراض آموزشی از طرف دیگر موجب شده است که ابنسینا در کنار روش لمّی به روش انّی نیز متوسل شود؛ و بدین ترتیب، یک ساختار «اصلمتعارفی- اصلموضوعی» شکل دهد. نتایج مقاله نشان میدهد که سازهبندی نظام گزارهای مابعدالطبیعه سینوی تنها در چارچوب ترکیبی این دو روش ممکن شده است. و این ترکیب، نیز بر مبنای نظریه صدور در هستیشناسی و نظریه معرفت در معرفتشناسی سینوی امکان تحقق می یابد.