واقعیت انواع اجتماعی: رویکرد واقع گرایانه تشکیکی
https://doi.org/10.30465/ps.2025.53257.1804
محمد حسین زارعی، سید علی طاهری خرم آبادی
چکیده پرسش از واقعیت انواع اجتماعی (مانند پول، ملیت یا جنسیت) یکی از مسائل بنیادین هستیشناسی اجتماعی است. این مقاله از رویکردی دفاع میکند که آن را واقعگرایی تشکیکی مینامیم: در این دیدگاه، واقعیت انواع اجتماعی امری مطلق و دوگانه نیست، بلکه وابسته به درجه ی تحقق چهار معیار عملیاتی است. این معیارها عبارتاند از: ۱.نقش تبیینی–پیشبینی: اینکه حذف نوع اجتماعی توان توضیح یا پیشبینی پدیدهها را کاهش دهد؛ ۲. ثبات بینالاذهانی و نهادی: یعنی کنشگران و نهادها آن را بهصورت پایدار بازتولید کنند؛ ۳. کفایت ساختاری: قواعد نهادی و اسناد عینی به تثبیت آن کمک کنند؛ و ۴. سنجشپذیری تجربی: امکان ارزیابی و بررسی نظاممند دربارة آن وجود داشته باشد. سه مطالعة موردی پول، گروه نوع ۲ و دولت نشان میدهد که انواع اجتماعی درجات متفاوتی از واقعیت دارند: پول و دولت واجد واقعیت قویاند، درحالیکه گروههای نوع ۲ واقعیت میانه و مشروط دارند. این چارچوب گذار از داوریهای مطلقگرایانه به ارزیابیهای تشکیکی و ساختار محور را در تحلیل پدیدههای اجتماعی ممکن میسازد.
اخلاق فناوری و یادگیری سیاستی در توسعه فناوری اصلاح ژنتیکی در ایران
https://doi.org/10.30465/ps.2025.52815.1797
نرگس قدمگاهی، محمود مختاری
چکیده در تولید و توسعه فناوریهای مخاطرهآمیز، همچون فناوری اصلاح ژنتیکی، مسئله این است که از نظر اخلاقی نمیتوان از ارزش ایمنی چشمپوشی کرد و کاربران/مصرفکنندگان مصنوعات فناورانه مخاطرهآمیز را در معرض ریسک بیشتر از یک حد مجاز قرار داد. اما از سوی دیگر، سیاستگذاران فناوری عموماً ملاحظات اخلاقی را ادعاهایی انتزاعی و همچنین بهمثابه مانعی در مقابل رشد اقتصادی و فناورانه تلقی میکنند. توجه همزمان به ملاحظات اخلاقی و نیز دیدگاههای تمام ذینفعان در سیاستگذاری فناوریهای مخاطرهآمیز، بدون اینکه منجر به توقف این پروژهها شود، مستلزم رویکردی متوازن، چندجانبه و چندلایه است. بدین منظور در مقاله حاضر، یک رویکرد سیاستی متناظر با نظریه فلسفی جان رالز مطرح میشود و در نهایت نیز در همین چارچوب، روند توسعه فناوری اصلاح ژنتیکی در ایران و چالشهای آن مورد بررسی واقع میشود.
نقش حساسیت اخلاقی در تحلیل رابطه میان نظریه اجتماعی و عمل در نگاه آدورنو: نقد بازسازی فرینهگن از آدورنو
https://doi.org/10.30465/ps.2025.51740.1782
بهراد موسوی رمضان زاده
چکیده این مقاله به تبیین نقش مفهوم حساسیت اخلاقی (Moral Sensibility) در رابطه میان ذهن و واقعیت در چارچوب ایده رهایی (Liberation) که توسط تئودور آدورنو (Theodor W. Adorno) بیان شده است، میپردازد. این تبیین در پیوند با این پرسش قرار میگیرد که چگونه میتوان نظریهای فلسفی در باب اخلاق داشت که بتواند خود را بدل به نیروی مادی در جامعه کند، بدین معنا که این نیرو صرفا هدایتکننده کنش عاملها در سطح معرفتی نباشد و بلکه به لحاظ مادی نیز محرک آنها در سطح اراده باشد؟ این مقاله امر مطلق (Categorical Imperative) کانت را که بر جهانشمولی و غیرمشروط بودن تعهدات اخلاقی تأکید میکند، با دیدگاههای فلسفی جایگزینی که مدعی ماهیت مشروط اخلاق هستند و بر ریشه داشتن اخلاق در خواستهها و احساسات انسانی تأکید دارند، مقایسه میکند. از طریق این مقایسه، بر اهمیت صورتبندی پرسش از لوازم اخلاقی از جمله حساسیت اخلاقی در قالب «مساله هنجارمندی» (Problem of Normativity) تاکید میکند و رهایی را به عنوان یک عنصر اساسی زندگی اخلاقی در جامعه مدرن قرار میدهد. این مقاله، با استفاده از تز «ارسطوییگرایی منفی» (Negative Aristotelianism) فابیان فرینهیگن (Fabian Freyenhagen)، بر ضرورت تشخیص «بد» به عنوان نقطه شروع نقد اخلاقی تأکید کرده و در عین حال کوشش میگردد با نقد خوانش فرینهگن از آدورنو محدودیتهای چارچوبهای بیش از حد سادهای را که صرفاً بر نیازهای اساسی انسانی متمرکز هستند، به چالش کشیده شود. با دخیل کردن برخی بصیرتها در مورد ناخودآگاه و زمینه اجتماعی-تاریخی، نشان داده میشود که چگونه حساسیت اخلاقی نه تنها توسط تأمل عقلانی، بلکه توسط نیروهای عمیقتر روانی و اجتماعی شکل میگیرد. در نهایت، این استدلال از فهمی از عاملیت اخلاقی که ظرایف بیشتری دارد، حمایت میکند که بر ارتباط متقابل بین تجربیات فردی و ساختارهای اجتماعی تأکید میکند در نتیجه توصیفی از حساسیت اخلاقی ارائه میشود که نه تنها شرایط امکان سوبژکتیو اخلاق را به رسمیت میشناسد، بلکه شرایط امکان واقعی اخلاق را نیز در نظر میگیرد.
بدن خوانشگر: تأملاتی دربارة بدنمندی فرآیندها و فناوری های خواندن دیجیتال
https://doi.org/10.30465/ps.2025.52063.1786
هما یزدانی، امین متولیان
چکیده تحول ابزارهای خواندن و محملهای متن از کتابهای چاپی و کاغذی به خوانشگرهای الکترونیکی و نمایشگرهای دیجیتال، تنها یک تغییر فناوری نیست؛ بلکه تغییر عمیقی را در تجربة ادراکی و شناختی انسان خوانشگر رقم میزند. این مقاله با تکیه بر رویکردهای پدیدارشناختی معاصر در علوم شناختی، به معرفی و تحلیل مفهوم "بدنمندی خواندن" میپردازد؛ مفهومی که نشان میدهد چگونه فرآیند خواندن در بسترهای مادی مختلف، ذهن و بدن خواننده را به اشکال متفاوتی درگیر میکند و بر تجربة معنایی او اثر میگذارد. در خواندن سنتی، نه فقط حس بینایی بلکه تمامی حواس انسان برای مواجهه با کتاب فعال شده و به عنوان لنگرهای مادی در بهیادسپاری اطلاعات و رمزگشایی از آنها ایفای نقش میکنند. درواقع این درگیری حسی با کتاب، نوعی حضور فضامند و زمانمند برای متن ایجاد میکند که حکم داربستی برای تجسم و تخیل را دارد. زبان نیز مشحون از استعارههای جهتمند و جایمند است. ما از خلال کنش بدنمند خود در جهان است که زبان را میآموزیم و میفهمیم و از خلال تداعی نسبتهای بدن با محیط است که تجربههای ادراکی و عاطفی خود را بازمیشناسیم. درمقابل متون دیجیتال با کاهش مادیت و انضمامیت، این تعامل حسی را تضعیف کرده و ساختارهای شناختی و حافظهای وابسته به آن را با چالش مواجه میسازد. علاوه بر این، با تضعیف تمامیت و یکپارچگی کتاب به عنوان یک کل واحد و منسجم، حس اُنس و تسلط خوانندگان نیز مخدوش می-شود. بنابراین فناوریهای مختلف خواندن و رسانههای مختلف عرضة متن، صرفاً انتقالدهندة اطلاعات نیستند، بلکه اقتضائات متفاوتی برای نحوة مطالعه و تجربة کاربری متفاوتی را برای خوانندگان به همراه دارند.
پارادوکسهای اثبات: واکاوی استدلال تامسون و ردیه ردماین بر آن
https://doi.org/10.30465/ps.2026.52906.1800
محمدرضا هزاره، محمد مهدی اعتمادالاسلامی بختیاری
چکیده پارادوکسهای اثبات بر وضعیتهایی اطلاق میشود که شواهد آماری صرف به سود محکومیت خوانده یا متهماند اما محکومیت او صرفاً بر اساس این شواهد، برخلاف شهود به نظر میرسد. رویکرد غالب در مواجهه با پارادوکسهای اثبات، تلاش برای بازشناساییِ شواهد آماریِ صِرف از سایر ادلهی اثباتِ محکومیت است. در این چارچوب، تامسون(1986) وجود رابطهی علّی بین شاهد و منشأ ایجاد آن را بهعنوان ملاکی برای تمایز یادشده پیشنهاد میکند. در سوی دیگر ردماین(2008) استدلال میکند پیشنهاد تامسون راهگشا نیست چراکه در شواهد آماری صرف نیز میتوان رابطهی علّی را مطابق با تلقی تامسون برقرار دانست. در این پژوهش میکوشیم تا نشان دهیم به پشتوانهی آموزهی احتمال قانونی پولاک و الگوی علّی وودوارد میتوان ملاک پیشنهادیِ تامسون را بهگونهای تدقیق نمود که از نقدهای رِدماین مصون بماند.
چرخش فرویدی: از «آگاهی» بهمثابه موضوع علم روانشناسی به «ناخودآگاه»
https://doi.org/10.30465/ps.2026.53549.1807
سیدمهدیار رحیمی، محمد حسین وفائیان
چکیده در تاریخ روانشناسی مدرن، فروید همچون متفکری ظاهر میشود که در نقطۀ گسست میان فلسفه و علم کانتی ایستاده است؛ نقطهای که در آن، سوژۀ آگاه دکارتی دیگر نمیتوانست حامل تمام حقیقت باشد. این نوشتار بر این تز تکیه دارد که چرخش فروید از آگاهی به ناخودآگاه، پیش از آنکه صرفاً انتقال کانون توجه از آگاهی به ناخودآگاه باشد، پاسخی است به بحران درونی روانشناسی آگاهی و بهویژه نقد آموزۀ اینهمانی آگاهی و امر روانی. این چرخش، پیوند عمیقی با بهرهمندی فروید از سنت آلمانی (از لایبنیتس تا نیچه) و مفاهیم فیزیولوژیک مکتب هلمهلتز دارد.
با روشی تاریخیفلسفی و بر اساس متون اصلی فروید و منابع مرتبط، نشان داده میشود که ناخودآگاه فرویدی بازگشت به «نفس» متافیزیکی یا فروکاهش روان به سازوکارهای زیستی نیست، بلکه شکافها و کژکاریهای آگاهی دانسته میشود تا بدینسان موضوع علم روانشناسی را دگرگون کند. نتیجه آن است که روانکاوی فروید باید همچون بدیلی رادیکال برای روانشناسیِ آگاهی فهمیده شود که در میانۀ فلسفه و فیزیولوژی میایستد، بر تجربۀ بالینی و تحلیل شکستهای آگاهی تکیه میکند و امکان علم ناخودآگاه را فراهم میآورد.
امکان سازه بندی نظام گزاره ای قیاسی برای مابعدالطبیعه نزد ابن سینا
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54007.1818
کاظم موسی خانی، حسن رهبر
چکیده نزد گذشتگان نظام اصل موضوعی اقلیدسی الگویی مطلوب برای نظامسازی قیاسی بود. ابنسینا این الگو را برای سازهبندی نظام گزارهای مابعدالطبیعه بکار گرفت. اما برخی امکان سازهبندی چنین نظامی را برای مابعدالطبیعه منتفی دانسته و تلاش برای ساختن چنین نظامی را خطا پنداشتهاند. مسألهای که این مقاله با آن دست به گریبان شدهاست، در قالب این پرسش مطرح می شود که ابنسینا چگونه و تحت چه امکانی به سازهبندی نظام گزارهای قیاسی برای مابعدالطبیعه دست زده است؟ این مسأله از این حیث که شرایط امکانی نخستین نظام گزارهای قیاسی مابعدالطبیعه را به پرسش می گیرد حائز اهمیت و ضرورت بسیاری است. مقاله حاضر جهت پاسخ به این پرسش، نخست ساختار نظام گزارهای مابعدالطبیعه ابنسینا را با توجه به «اجزاء» و «ترتیب» ساختار آن به روش توصیفی-تحلیلی مورد بررسی قرار میدهد و سپس شرایط امکانی تحقق آن را جستجو میکند. مطابق علمشناسی ابنسینا، مابعدالطبیعهی متکی به روش لمّی باید تنها از اصول متعارف بهره گیرد. اما مابعدالطبیعه مبتنی بر روش انّی امکان استفاده از همه اصول موضوعه را دارد. به اعتقاد ابنسینا، مابعدالطبیعه به روش لمّی فی نفسه ممکن است، اما در عمل دشوار است. این دشواری از یک طرف و اغراض آموزشی از طرف دیگر موجب شده است که ابنسینا در کنار روش لمّی به روش انّی نیز متوسل شود؛ و بدین ترتیب، یک ساختار «اصلمتعارفی- اصلموضوعی» شکل دهد. نتایج مقاله نشان میدهد که سازهبندی نظام گزارهای مابعدالطبیعه سینوی تنها در چارچوب ترکیبی این دو روش ممکن شده است. و این ترکیب، نیز بر مبنای نظریه صدور در هستیشناسی و نظریه معرفت در معرفتشناسی سینوی امکان تحقق می یابد.
هوش مصنوعی و امکانپذیری تحقق آفاقیگرایی در روّیههای برنامهریزی شهری
https://doi.org/10.30465/ps.2026.52816.1796
مرتضی هادی جابری مقدم
چکیده آفاقی گرایان با دعوت از عالمان و الزام ایشان برای زدودن ویژگی های انفسی در جریان مواجهه با پدیدار های طبیعی و اجتماعی، وعده دستیابی به نظریاتی "صادق" در تطابق و تناظر با "واقعیت" را داده اند. بسیاری از اندیشمندان چنین ادعایی را نقد کرده و امکان تحقق آن را رد کرده اند. باظهور سیستم های هوش مصنوعی و به مدد قابلیت های قابل توجه و کم سابقه آن، پرسش مجدد از امکانپذیری تحقق آفاقیت مطرح می گردد. در این مقاله با تامل در تلقی های مشهور از هوش مصنوعی و به طور خاص برخی از کاربردهای آن در رشته برنامه ریزی شهری که بنابر گونه بندی استوارت راسل و پیتر نوروینگ جزو سیستم هایی هستند که عقلانی عمل می کنند، موضوع آفاقیت مورد بررسی و واکاوی قرار می گیرد. به نظرمیرسد در گونه های نظارت شده از مدلهای هوشمصنوعی تحقق آفاقیت به دلایل متعدد و ازجمله مسئله همترازی ارزشها غیرممکن میباشد. در گونه های نظارت نشده نیز سطح تاثیر عوامل انفسی یا بین الانفسی عمیق تر وپیچیده تر خواهد بود. تلاش های فناورانه جهت تقرب به این هدف در سیستم های پیشرفته تر هوش مصنوعی نه تنها غیر محتمل بلکه نزدیکی به وضعیتی خطرناک خواهدبود.
روش شناسی رئالیستی انتقادی و پرسش از امکان؛ چیستی روش شناسی رئالیستی انتقادی و کاربست آن برای جامعه ایران
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54227.1821
فرهاد بیانی
چکیده پژوهش حاضر با هدف ارائه یک روششناسی تطبیقیافته مبتنی بر رئالیسم انتقادی برای مطالعه پدیدههای اجتماعی در ایران انجام شده است. بر اساس رویکرد رئالیسم انتقادی، واقعیت اجتماعی چندلایه، شامل سطح پدیداری، ساختارها و مکانیسمهای علّی زیربنایی است و فهم آن بدون عبور از سطح تجربی به لایههای عمیقتر امکانپذیر نیست. این مقاله با بررسی و مقایسه مدلهای موجود روششناسی رئالیستی، ضرورت بومیسازی و بازطراحی روشها برای شرایط جامعه ایران را نشان میدهد و مدل پیشنهادی شامل هشت مرحله توصیف، تجزیهتحلیلی، بازپیشبینی، پسکاوی، مقایسه و پیرایش، عینیسازی و زمینهمندی، تثلیث و تصحیح است. هر مرحله به گونهای طراحی شده است که پژوهشگر بتواند ضمن شناسایی عناصر و سازوکارهای مولد واقعیت، تبیینهای چندلایه و معتبر ارائه دهد و در عین حال با زمینه تاریخی، فرهنگی و نهادی ایران همساز شود. این روششناسی با تأکید بر بازاندیشی، نقد مداوم و انعطافپذیری، امکان کشف مکانیسمهای علّی نادیدنی و ارائه تبیینهای واقعگرایانه و زمینهمند از پدیدههای اجتماعی پیچیده ایران را فراهم میآورد. نتایج این مطالعه، راهنمایی عملی و نظری برای پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران ارائه میکند تا بتوانند با بهرهگیری از چارچوب رئالیسم انتقادی، تحلیلهایی عمیق، معتبر و بومی ارائه دهند.
برآمدن فلسفۀ پزشکی: مواجههای انتقادی با فلسفه علم کلاسیک
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54069.1819
علیرضا منجمی
چکیده مدعای اصلی این مقاله آن است که فلسفۀ پزشکی در مواجههای انتقادی با فلسفۀ علم کلاسیک شکل گرفته است؛ مواجههای که بهطور همزمان با امکان صورتبندی بحران پزشکی امروز پدیدار میشود. این همزمانی تصادفی نیست، بلکه نشاندهندۀ نابسندگی الگوی فلسفۀ علم کلاسیک در فهم سرشت پرکتیسی، بالینی و اجتماعی پزشکی است. این مقاله میکوشد برآمدن فلسفۀ پزشکی را در پیوندی درونی با نابسندگی فلسفۀ علم کلاسیک و صورتبندی بحران پزشکی مدرن فهم کند. بدین منظور، نخست چارچوب مفهومی فلسفۀ علم کلاسیک و محدودیتهای آن در توضیح سرشت پزشکی بررسی میشود. با تمرکز بر ایده بحران پزشکی، نشان داده خواهد شد که چگونه علمیکردن و تکنولوژیزهکردن افراطی طبابت به انسانزدایی از مواجهۀ بالینی انجامیده و زمینهساز مواجههای انتقادی با این چارچوب شده است. سپس مناقشات نظری دهۀ ۱۹۷۰، بهویژه نزاع کاپلان و پلگرینو، بهعنوان نقطهای تاریخی تحلیل میشوند که در آن پرسش از نسبت فلسفۀ پزشکی و فلسفۀ علم بهصورت صریح مطرح میشود. با اتکا به تحلیلهای ویلاند، فلک و صادقزاده، صورتبندی ایجابی پزشکی بهمثابه نوعی متفاوت از معرفت و برجستهشدن تمایز علوم نظری و علوم عملی بسط مییابد. در نهایت، پیامدهای این تغییر رویکرد برای نقد پزشکی معاصر و بازاندیشی در نسبت علم، عمل و علوم انسانی جدید بررسی میشود.
مفهوم کل و جزء در اندیشهی نیکلاس کوزایی و بازتاب آن در کیهانشناسی مدرن
https://doi.org/10.30465/ps.2026.53959.1820
زهرا عبدالهی
چکیده این مقاله به تحلیل نقش محوری نیکلاس کوزایی در گذار فکری از کیهانشناسی قرون وسطایی به علم مدرن میپردازد. استدلال اصلی این است که مفاهیم فلسفی و علمی کوزایی، ضمن داشتن ریشههای عمیق الهیاتی، چارچوب مابعدالطبیعی لازم برای انقلابهای علمی بعدی را فراهم آورده است. به طور خاص در کیهانشناسی، کوزایی بر پایهی ایدهی مرکزی کل و جزء و با طرح نظریههایی چون عدم دقت و همگن بودن جهان، تمایزهای مطلق کیهانشناسی ارسطویی-بطلمیوسی، از جمله تمایز مرکز/محیط و سکون/حرکت را فاقد اعتبار کرد. این تحلیل مفهومی و تاریخی نشان میدهد که چگونه ایدههای کوزایی راه را برای مدلهای کیهانشناختی بعدی هموار میکند. این مقاله در نهایت کوزایی را نه فقط به عنوان یک متفکر دینی متعهد به سنت، و نه حتی به عنوان یک دانشمند نظرورز با ایدههای متهورانه و مدرن، معرفی میکند بلکه توضیح میدهد که چگونه او به مثابه فیلسوف گذار، شخصیت و تفکری آستانهای از خود بروز میدهد و اینچنین است که میتواند در این گذار کیهانشناختی مشارکت داشته باشد.
واقعیت وقتمند دربرابر واقعیت مطلق: چند روایت از پارادکس مکتاگارت
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54343.1823
حسن امیری آرا
چکیده این مقاله به شرح «پارادوکس مکتاگارت» و بررسی چند روایت اثرگذار از آن اختصاص دارد. هدف اصلی نوشتار حاضر آن است که استدلال جان الیس مکتاگارت، متافیزیکدان مشهور ابتدای قرن بییستم، دربارۀ ناواقعی بودن زمان را در چهارچوب تقابلی بنیادین میان دو انگارۀ «واقعیت مطلق» و «واقعیت وقتمند» بازخوانی کند و از دل این تقابل، نتایجی برای مناقشات فلسفی معاصر دربارۀ ماهیت زمان استخراج نماید. بدین منظور، نخست ساختار استدلال مکتاگارت را با اتکا به تقریر خود او بهدقت روایت میکنیم؛ استدلالی که بر آن است نشان دهد زمان مستلزم تناقض است و ازاینرو نمیتواند امری واقعی باشد. در ادامه، به تحلیل و ارزیابی چند روایت دیگر از این پارادوکس میپردازیم: دیدگاه هتر دایک دربارۀ تناقض وقتمندی، دیدگاه هیو پرایس در باب تنش میان انحصارنگری و همهشمولنگری، و بهویژه خوانش مایکل دامت از پارادکس. دامت بر این باور است که موفقیت پارادوکس مکتاگارت در گرو پذیرش پیشفرضی فلسفی است؛ یعنی این فرض که ارائۀ توصیفی کامل و عینی از واقعیت، علیالاصول ممکن است. در پایان، ملاحظه خواهیم کرد که فهم پارادوکس مکتاگارت در چارچوب تقابل میان «واقعیت مطلق» و «واقعیت وقتمند» پیامدهایی مهم برای ارزیابی مشروعیت مناقشۀ فلسفی میان الفنظریه و بنظریه در فلسفۀ زمان دارد. بهطور خاص، توسل به تناقض الفنظریه و نیز استدلالهای طبیعیگرایانه ـ با استناد به نظریههای فیزیکی ـ برای دفاع از بنظریه، منوط به پذیرش پیشفرضی فلسفی دربارۀ امکان وصف مطلق واقعیت است و بنابراین این راهبردها در معرض خطر ارتکاب مصادرهبهمطلوب قرار دارند.
