پزشکی مبتنی بر شواهد: تحلیلی تکاملی
دوره 13، شماره 1، تیر 1402، صفحه 203-221
https://doi.org/10.30465/ps.2023.46839.1694
هادی صمدی
چکیده این مقاله دفاعیهای تکاملی از پزشکی مبتنی بر شواهد به عنوان رویکردی به پزشکی است که مبنای اصلی مداخلات درمانی را پژوهشهای نشر یافته در نشریات معتبر پزشکی در نظر میگیرد. در این رویکرد از تجربههای شخصی، شهود پزشک، و تبیینهای مکانیکی برای انجام مداخلات پزشکی تأکیدزدایی میشود. از زمان رواج پزشکی مبتنی بر شواهد نقدهای زیادی بر آن وارد شده است. در اینجا به دو مورد اشاره میشود. نخست آنکه بحران تکرارپذیری ابتنای پزشکی بر شواهد نشریافته در نشریات را زیر سوال میبرد. دوم آنکه پزشکی مبتنی بر شواهد بر نوعی تجربهگرایی افراطی مبتنی است در حالیکه نقدهای زیادی به این سنخ تجربهگرایی وارد است. از منظر تکاملی پاسخهایی برای این نقدها عرضه شده است. همچنین خواهیم دید که چگونه میتوان در سایهی این نقدها مبانی نظری پزشکی مبتنی برشواهد را به روزرسانی کرد. در این راستا دفاعی عرضه میشود که در دو هنگام میتوان عقلگرایانه، یعنی با مبنا قرار دادن نظریههای عام پزشکی، کار را به پیش برد: یک. برای ترک اقدام یا نادیده گرفتن هر توصیهی «ظاهرا» بیضرری؛ و دو. به هنگام طرد شواهد زرد. و در انتها اشارهای میشود که هرچند ممکن است که این نادیده گرفتنها در شرایطی از سرعت ورود دادههای جدید به پزشکی بکاهد اما از منظر تکاملی این حد از محافظهکاری برای حفظ اعتبار پزشکی ضروری است.
جایگیری ارزشهای اخلاقی در پیامرسانهای فوری بهمثابۀ سیستمهای اجتماعی – فنّی و استلزامات سیاستی آن
دوره 12، شماره 1، شهریور 1401، صفحه 205-231
https://doi.org/10.30465/ps.2022.41045.1604
ابوتراب یغمائی، خشایار قدیری نژاد
چکیده چرا برخی سیاستهای فناوری موفقیتآمیزند و برخی دیگر خیر؟ گرچه این پرسش یکی از پرسشهای اصلی در سیاست علم، فناوری و نوآوری محسوب میشود، میتوان از منظر فلسفۀ فناوری نیز به آن پاسخ گفت. هدف مقالۀ پیشِ رو بررسی این مسأله و پاسخ به آن با توسل به رابطۀ ارزش و فناوری است که در دهههای اخیر به یکی از درونمایههای اصلی فلسفۀ فناوری تبدیل شده است. امروزه نه تنها ادعای ارزشباریِ فناوری چندان چالشانگیز جلوه نمیکند، که چگونگی جایگیری ارزشهای اخلاقی در فناوری است که به مسألۀ اصلی بدل گشته است. بهعنوان نمونه، فان دو پول اخیراً مسألۀ چگونگی جایگیری ارزشها در سیستمهای هوش مصنوعی بهمثابۀ سیستمهای اجتماعی – فنّی را بررسی و شرحی از آن ارائه کرده است. در این مقاله از این شرح استفاده میشود تا پرسشی مرتبط با سیاست فناوری در ایران تبیین شود: چرا سیاستهای ایجاد و توسعۀ پیامرسانهای بومی و عدم استفاده از پیامرسانهای غیربومی بهمنظور تحقق ارزش نظم عمومی موفق نبودهاند؟
تأملی بر تفسیر ذهنی فلسفۀ احتمال: شناخت احتمالاتی و ادراک غیراحتمالاتی
دوره 13، شماره 1، تیر 1402، صفحه 216-301
https://doi.org/10.30465/ps.2023.46283.1681
رامین کاظمی، محمد رعایت جهرمی، جاوید کاظمی
چکیده تفسیر ذهنی، بهعنوان یکی از چهار تفسیر مرسومِ فلسفه ی احتمال، توسط فرانک رَمزی و برونو دوفینیتی برای غلبه بر برخی مشکلات بِیزگرایی معرفی شده است. این تفسیر امروزه طرفدارانی دارد و مورد توجه بسیاری از بیزگرایان است. ویژگی معرفت شناختی چارچوب بِیزی، اعتماد ذهنی (یا اعتبار) است. هدف این مقاله، بررسی بیشتر تفسیر ذهنی فلسفه ی احتمال، از منظر تنشِ بین شناخت احتمالاتی و ادراک غیراحتمالاتی است. منظور از شناخت احتمالاتی، شناختی برپایه روابط ریاضی و بویژه فرمول بِیز است که با استفاده از اعتبارها (درجات باور) میزان اطمینان از وقوع پیشامدی را ارائه می کند و در مقابل ادراک غیراحتمالاتی حاصل تفاسیر فردی یا هر نوعی دیگر از تخصیص احتمال بدون درنظرگرفتن ریاضیاتِ احتمال است. با بررسی های صورت گرفته نشان داده خواهد شد که این تنش واقعی است و راه حل ارائه شده در این مقاله این است که در پیشبینی رخدادهای مبتنی بر تفسیر ذهنی- نمی توان از ادراک غیراحتمالاتی چشم پوشی کرد.
واقع گرایی چشم اندازی تلر به عنوان نوعی از واقع گرایی ساختاری موجهاتی لیدیمن
دوره 11، شماره 22، اسفند 1400، صفحه 217-239
https://doi.org/10.30465/ps.2021.33184.1465
محمد ابراهیم مقصودی
چکیده تِلر استدلال کرده است که در جهان پیچیدۀ ما، به علت آنکه اشیاء واجد ویژگی هستند که من آن را «شبحگونگی» مینامم، بهکارگیری معناشناسی ارجاعی استاندارد تنها در شرایط ایدهآلسازیشده موفق خواهد بود، لذا واقعگرایی ارجاعی و نتیجتاً واقعگرایی علمیبا شکست مواجه میشوند. او نتیجه میگیرد که تنها و بهترین جایگزین مناسبْ واقعگرایی چشماندازی است. من استدلال خواهم کرد که نه تنها معناشناسی استاندارد غیرموجهاتی، بلکه معناشناسی استاندارد موجهاتی کریپکی نیز دچار این معضل است؛ اما این به معنی آن نیست که شبحگونگی را نمیتوان یک ویژگی موجهاتی اشیاء تلقی کرد. استدلال خواهم کرد که نظریۀ همتا معناشناسی مناسبی برای پرداختن به شبحگونگی در اختیار ما قرار میدهد و بهخوبی روشن میسازد که چرا در اثر شبحگونگی ارجاع با شکست مواجه میشود. بدینترتیب استدلال خواهم کرد که شبحگونگی یک ویژگی موجهاتی اشیاء است، که بهترین تعبیر در اختیار ما از آن این است که آن را یک ویژگی ساختاری تلقی کنیم. من موضع چشماندازگرایانۀ تِلر را میپذیرم؛ اما استدلال خواهم کرد که واقعگرایی چشماندازی مورد نظر او نوعی از واقعگرایی ساختاری موجهاتی است، از نوعی که لیدیمن مد نظر دارد.
نگاهی نقادانه بر «بازی زبانی شک» و «یقین» در فلسفه ویتگنشتاین دوم
دوره 12، شماره 1، شهریور 1401، صفحه 233-276
https://doi.org/10.30465/ps.2022.42018.1617
عبدالحمید محمدی، علی پایا
چکیده ویتگنشتاین دوم هر نوع شناختی را در قالب بازیهای زبانی مطرح میکند. او در عین حال معتقد است که هیچ بازی زبانیای بدون وجود یقین امکانپذیر نیست. یقین امری است بیرون از بازیهای زبانی، اما قوام هر نوع بازی زبانی متکی بدان است. حتی شک کردن از نظر او در قالب یک بازی زبانی شکل میگیرد که آن نیز مستلزم یقین و دارای قواعد خاص خود است. در نظر ویتگنشتاین یقین، و نیز شک مطلق و همچنین شناخت مطلق بیمعناست. اما شک نسبی، یا به بیان خود او شک معقول، واجد معناست و میتواند یک بازی زبانی پدید آورد. این نوع بازی زبانی، همچون بازیهای زبانی دیگر، مبتنی بر چیزی است که ویتگنشتاین آن را "جهان-تصویر" یا نظام "گزارههای لولایی" مینامد. "گزارههای لولایی" در نظر ویتگنشتاین بر اساس تجربههای زیسته آدمیان و توافق جمعی ایشان بر سر آنها به وجود میآیند. "لولا"ها به این اعتبار عینیاند، ولی هرچند او با عنوان "گزاره" از آنها یاد میکند، از جنس گزاره در معنای معمول این اصطلاح نیستند: از آنها در ارائه دلایل و استدلالات استفاده نمیشود؛ بلکه در گفتمانهای راجع به علتها (و معلولهایشان) به کار میروند. در این نوشتار اولا به ویژگیهای شک نسبی و قواعد بازی زبانی شک و نیز به ویژگیهای یقین و نظام "گزارههای لولایی" پرداخته شده است و ثانیا با طرح برخی ناسازگاریهای درونی در استدلالات ویتگنشتاین و نیز نشان دادن کاستیهایی در دیدگاه او از منظر عقلانیت نقاد، رویکرد او مورد نقد قرار گرفته است.
بررسی استدلال هیومی فودور به نفع تفردگرایی
دوره 11، شماره 22، اسفند 1400، صفحه 241-262
https://doi.org/10.30465/ps.2021.28461.1392
عباس مهدوی
چکیده هدف پژوهش حاضر، بررسی استدلال موجهه فودور(1991) به نفع تفردگرایی و محتوای محدود است. استدلال موجهه میخواهد نشان دهد که من و همزادم واجد تفکرهای دارای نیروهای علّی یکسان هستیم. تفکرهای-آب و تفکرهای-XYZ با توجه به رفتارهای-آب و رفتارهای-XYZ، دارای نیروهای علّی متفاوت نیستند. اگر چنین است، من و همزادم، بهلحاظ روانشناختی اینهمان هستیم، و تفردگرایی صادق است. فودور برای بررسی استدلال موجهه خودش، از «آزمون پیوند غیرمفهومی» یا «استدلال پیوندهای منطقی جدید» استفاده میکند. از اینرو، تنها در صورتی نیروهای علّی متفاوت هستند که، بین ویژگیهای علت و ویژگیهای معلول پیوندهای امکانی باشد. فودور میگوید که تفاوت بین این واقعیت که "تفکرهای-آب من علت رفتار التفاتی نوشیدن آب من هستند" و این واقعیت که "تفکرهای-XYZ همزاد من علت رفتار التفاتی نوشیدن XYZ همزاد من هستند"، تفاوت غیرامکانی است. از اینرو، تفکرهای-آب من و تفکرهای-XYZ همزاد من، دارای نیروهای علّی متفاوت نیستند. در نهایت، نشان میدهم که استدلال پیوند منطقی جدید یا آزمون پیوند غیرمفهومی فودور کار نمیکند. در نتیجه دفاع فودور از محتوای محدود و تفردگرایی موفق نیست.
کوالیا و مقبولیت علمی
دوره 11، شماره 22، اسفند 1400، صفحه 293-323
https://doi.org/10.30465/ps.2021.37601.1544
احمدرضا همتی مقدم، شیما هادی نیا
چکیده در فلسفه ذهن ویژگیهای پدیداری سابجکتیو از حالات ذهنی آگاهانه را کوالیا مینامند. بدین معنا که یک حالت ذهنی واجد کوالیا است اگر و تنها اگر چیزی وجود دارد که کیفیت بودنِ آن حالت ذهنی درآن فرد است. برخی استدلالاتی را طراحی کردهاند که ارزش معرفتی و تبیینی کوالیا را به چالش میکشد. هدف این نوع استدلالات این است نشان دهند که در یک نظریه روانشناسی علمی بالغ و بهخوبی سامانیافته جایگاهی برای مفهوم کوالیا وجود ندارد. وقتی جایگاهی برای مفهوم کوالیا وجود نداشته باشد، فرض وجود چنین مفهومی ارزش معرفتی نخواهد داشت. در این مقاله استدلالاتی که علیه ارزش معرفتی و تبیینی کوالیا هست نقد و بررسی میشود و نشان داده میشود که این استدلالات کارامدی لازم را ندارند و از این استدلالات نتیجه نمیشود که کوالیا جایگاهی در نظریههای علمی ندارد و در نهایت نشان داده میشود با تمایز میان سابجکتیویتی متافیزیکال و ابجکتیویتی معرفتشناسی، میتوان به نحو شایستهای جایگاه علمی کوالیا را بازسازی کرد.
رویکرد رابطه گرا به علم مدرن در مکتب ماربورگ
دوره 12، شماره 1، شهریور 1401، صفحه 305-327
https://doi.org/10.30465/ps.2022.42105.1621
الهام ربیعی، مهدی حسین زاده یزدی
چکیده رابطه گرایی در نقطه مقابل جوهرگرایی قرار می گیرد و به جای مطالعه اشیاء منفک از یکدیگر به مطالعه روابط عینیِ متعین کننده آنها مبادرت می ورزد. مکتب ماربورگ یکی از مهمترین تبیین کنندگان این ایده است. تقریر این مکتب از رابطه گرایی برای حل بحران علم در قرن بیستم یعنی ارائه یک پاسخ برای پارادوکس پیشرفت علم در عین وقوع تغییرات انقلابی در آن بدون از دست رفتن عینیت علمی بود. ایده ی ماربورگی ها این بود که اگر این تغییرات را بتوان بر اساس یک قانون یا روش عینی توضیح داد، اعتبار علم نیز حفظ خواهد شد. این روش عینی همان روش استعلایی است که متاثر از منطق استعلایی کانت صورتبندی شده است. در این رویکرد رابطه مفهوم و واقعیت مورد بازبینی قرار می گیرد، واقعیت خصلت تماما مفهومی و در عین حال پویا پیدا می کند و توضیح داده می شود که ابژه نظریات علمی چطور به طور مداوم به عنوان یک مولفه فرهنگی بازتولید می شود.
امکان سازه بندی نظام گزاره ای قیاسی برای مابعدالطبیعه نزد ابن سینا
دوره 15، شماره 1، شهریور 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54007.1818
کاظم موسی خانی، حسن رهبر
چکیده نزد گذشتگان نظام اصل موضوعی اقلیدسی الگویی مطلوب برای نظامسازی قیاسی بود. ابنسینا این الگو را برای سازهبندی نظام گزارهای مابعدالطبیعه بکار گرفت. اما برخی امکان سازهبندی چنین نظامی را برای مابعدالطبیعه منتفی دانسته و تلاش برای ساختن چنین نظامی را خطا پنداشتهاند. مسألهای که این مقاله با آن دست به گریبان شدهاست، در قالب این پرسش مطرح می شود که ابنسینا چگونه و تحت چه امکانی به سازهبندی نظام گزارهای قیاسی برای مابعدالطبیعه دست زده است؟ این مسأله از این حیث که شرایط امکانی نخستین نظام گزارهای قیاسی مابعدالطبیعه را به پرسش می گیرد حائز اهمیت و ضرورت بسیاری است. مقاله حاضر جهت پاسخ به این پرسش، نخست ساختار نظام گزارهای مابعدالطبیعه ابنسینا را با توجه به «اجزاء» و «ترتیب» ساختار آن به روش توصیفی-تحلیلی مورد بررسی قرار میدهد و سپس شرایط امکانی تحقق آن را جستجو میکند. مطابق علمشناسی ابنسینا، مابعدالطبیعهی متکی به روش لمّی باید تنها از اصول متعارف بهره گیرد. اما مابعدالطبیعه مبتنی بر روش انّی امکان استفاده از همه اصول موضوعه را دارد. به اعتقاد ابنسینا، مابعدالطبیعه به روش لمّی فی نفسه ممکن است، اما در عمل دشوار است. این دشواری از یک طرف و اغراض آموزشی از طرف دیگر موجب شده است که ابنسینا در کنار روش لمّی به روش انّی نیز متوسل شود؛ و بدین ترتیب، یک ساختار «اصلمتعارفی- اصلموضوعی» شکل دهد. نتایج مقاله نشان میدهد که سازهبندی نظام گزارهای مابعدالطبیعه سینوی تنها در چارچوب ترکیبی این دو روش ممکن شده است. و این ترکیب، نیز بر مبنای نظریه صدور در هستیشناسی و نظریه معرفت در معرفتشناسی سینوی امکان تحقق می یابد.
هوش مصنوعی و امکانپذیری تحقق آفاقیگرایی در روّیههای برنامهریزی شهری
دوره 15، شماره 1، شهریور 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.52816.1796
مرتضی هادی جابری مقدم
چکیده آفاقی گرایان با دعوت از عالمان و الزام ایشان برای زدودن ویژگی های انفسی در جریان مواجهه با پدیدار های طبیعی و اجتماعی، وعده دستیابی به نظریاتی "صادق" در تطابق و تناظر با "واقعیت" را داده اند. بسیاری از اندیشمندان چنین ادعایی را نقد کرده و امکان تحقق آن را رد کرده اند. باظهور سیستم های هوش مصنوعی و به مدد قابلیت های قابل توجه و کم سابقه آن، پرسش مجدد از امکانپذیری تحقق آفاقیت مطرح می گردد. در این مقاله با تامل در تلقی های مشهور از هوش مصنوعی و به طور خاص برخی از کاربردهای آن در رشته برنامه ریزی شهری که بنابر گونه بندی استوارت راسل و پیتر نوروینگ جزو سیستم هایی هستند که عقلانی عمل می کنند، موضوع آفاقیت مورد بررسی و واکاوی قرار می گیرد. به نظرمیرسد در گونه های نظارت شده از مدلهای هوشمصنوعی تحقق آفاقیت به دلایل متعدد و ازجمله مسئله همترازی ارزشها غیرممکن میباشد. در گونه های نظارت نشده نیز سطح تاثیر عوامل انفسی یا بین الانفسی عمیق تر وپیچیده تر خواهد بود. تلاش های فناورانه جهت تقرب به این هدف در سیستم های پیشرفته تر هوش مصنوعی نه تنها غیر محتمل بلکه نزدیکی به وضعیتی خطرناک خواهدبود.
روش شناسی رئالیستی انتقادی و پرسش از امکان؛ چیستی روش شناسی رئالیستی انتقادی و کاربست آن برای جامعه ایران
دوره 15، شماره 1، شهریور 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54227.1821
فرهاد بیانی
چکیده پژوهش حاضر با هدف ارائه یک روششناسی تطبیقیافته مبتنی بر رئالیسم انتقادی برای مطالعه پدیدههای اجتماعی در ایران انجام شده است. بر اساس رویکرد رئالیسم انتقادی، واقعیت اجتماعی چندلایه، شامل سطح پدیداری، ساختارها و مکانیسمهای علّی زیربنایی است و فهم آن بدون عبور از سطح تجربی به لایههای عمیقتر امکانپذیر نیست. این مقاله با بررسی و مقایسه مدلهای موجود روششناسی رئالیستی، ضرورت بومیسازی و بازطراحی روشها برای شرایط جامعه ایران را نشان میدهد و مدل پیشنهادی شامل هشت مرحله توصیف، تجزیهتحلیلی، بازپیشبینی، پسکاوی، مقایسه و پیرایش، عینیسازی و زمینهمندی، تثلیث و تصحیح است. هر مرحله به گونهای طراحی شده است که پژوهشگر بتواند ضمن شناسایی عناصر و سازوکارهای مولد واقعیت، تبیینهای چندلایه و معتبر ارائه دهد و در عین حال با زمینه تاریخی، فرهنگی و نهادی ایران همساز شود. این روششناسی با تأکید بر بازاندیشی، نقد مداوم و انعطافپذیری، امکان کشف مکانیسمهای علّی نادیدنی و ارائه تبیینهای واقعگرایانه و زمینهمند از پدیدههای اجتماعی پیچیده ایران را فراهم میآورد. نتایج این مطالعه، راهنمایی عملی و نظری برای پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران ارائه میکند تا بتوانند با بهرهگیری از چارچوب رئالیسم انتقادی، تحلیلهایی عمیق، معتبر و بومی ارائه دهند.
برآمدن فلسفۀ پزشکی: مواجههای انتقادی با فلسفه علم کلاسیک
دوره 15، شماره 1، شهریور 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54069.1819
علیرضا منجمی
چکیده مدعای اصلی این مقاله آن است که فلسفۀ پزشکی در مواجههای انتقادی با فلسفۀ علم کلاسیک شکل گرفته است؛ مواجههای که بهطور همزمان با امکان صورتبندی بحران پزشکی امروز پدیدار میشود. این همزمانی تصادفی نیست، بلکه نشاندهندۀ نابسندگی الگوی فلسفۀ علم کلاسیک در فهم سرشت پرکتیسی، بالینی و اجتماعی پزشکی است. این مقاله میکوشد برآمدن فلسفۀ پزشکی را در پیوندی درونی با نابسندگی فلسفۀ علم کلاسیک و صورتبندی بحران پزشکی مدرن فهم کند. بدین منظور، نخست چارچوب مفهومی فلسفۀ علم کلاسیک و محدودیتهای آن در توضیح سرشت پزشکی بررسی میشود. با تمرکز بر ایده بحران پزشکی، نشان داده خواهد شد که چگونه علمیکردن و تکنولوژیزهکردن افراطی طبابت به انسانزدایی از مواجهۀ بالینی انجامیده و زمینهساز مواجههای انتقادی با این چارچوب شده است. سپس مناقشات نظری دهۀ ۱۹۷۰، بهویژه نزاع کاپلان و پلگرینو، بهعنوان نقطهای تاریخی تحلیل میشوند که در آن پرسش از نسبت فلسفۀ پزشکی و فلسفۀ علم بهصورت صریح مطرح میشود. با اتکا به تحلیلهای ویلاند، فلک و صادقزاده، صورتبندی ایجابی پزشکی بهمثابه نوعی متفاوت از معرفت و برجستهشدن تمایز علوم نظری و علوم عملی بسط مییابد. در نهایت، پیامدهای این تغییر رویکرد برای نقد پزشکی معاصر و بازاندیشی در نسبت علم، عمل و علوم انسانی جدید بررسی میشود.
مفهوم کل و جزء در اندیشهی نیکلاس کوزایی و بازتاب آن در کیهانشناسی مدرن
دوره 15، شماره 1، شهریور 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.53959.1820
زهرا عبدالهی
چکیده این مقاله به تحلیل نقش محوری نیکلاس کوزایی در گذار فکری از کیهانشناسی قرون وسطایی به علم مدرن میپردازد. استدلال اصلی این است که مفاهیم فلسفی و علمی کوزایی، ضمن داشتن ریشههای عمیق الهیاتی، چارچوب مابعدالطبیعی لازم برای انقلابهای علمی بعدی را فراهم آورده است. به طور خاص در کیهانشناسی، کوزایی بر پایهی ایدهی مرکزی کل و جزء و با طرح نظریههایی چون عدم دقت و همگن بودن جهان، تمایزهای مطلق کیهانشناسی ارسطویی-بطلمیوسی، از جمله تمایز مرکز/محیط و سکون/حرکت را فاقد اعتبار کرد. این تحلیل مفهومی و تاریخی نشان میدهد که چگونه ایدههای کوزایی راه را برای مدلهای کیهانشناختی بعدی هموار میکند. این مقاله در نهایت کوزایی را نه فقط به عنوان یک متفکر دینی متعهد به سنت، و نه حتی به عنوان یک دانشمند نظرورز با ایدههای متهورانه و مدرن، معرفی میکند بلکه توضیح میدهد که چگونه او به مثابه فیلسوف گذار، شخصیت و تفکری آستانهای از خود بروز میدهد و اینچنین است که میتواند در این گذار کیهانشناختی مشارکت داشته باشد.
واقعیت وقتمند دربرابر واقعیت مطلق: چند روایت از پارادکس مکتاگارت
دوره 15، شماره 1، شهریور 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54343.1823
حسن امیری آرا
چکیده این مقاله به شرح «پارادوکس مکتاگارت» و بررسی چند روایت اثرگذار از آن اختصاص دارد. هدف اصلی نوشتار حاضر آن است که استدلال جان الیس مکتاگارت، متافیزیکدان مشهور ابتدای قرن بییستم، دربارۀ ناواقعی بودن زمان را در چهارچوب تقابلی بنیادین میان دو انگارۀ «واقعیت مطلق» و «واقعیت وقتمند» بازخوانی کند و از دل این تقابل، نتایجی برای مناقشات فلسفی معاصر دربارۀ ماهیت زمان استخراج نماید. بدین منظور، نخست ساختار استدلال مکتاگارت را با اتکا به تقریر خود او بهدقت روایت میکنیم؛ استدلالی که بر آن است نشان دهد زمان مستلزم تناقض است و ازاینرو نمیتواند امری واقعی باشد. در ادامه، به تحلیل و ارزیابی چند روایت دیگر از این پارادوکس میپردازیم: دیدگاه هتر دایک دربارۀ تناقض وقتمندی، دیدگاه هیو پرایس در باب تنش میان انحصارنگری و همهشمولنگری، و بهویژه خوانش مایکل دامت از پارادکس. دامت بر این باور است که موفقیت پارادوکس مکتاگارت در گرو پذیرش پیشفرضی فلسفی است؛ یعنی این فرض که ارائۀ توصیفی کامل و عینی از واقعیت، علیالاصول ممکن است. در پایان، ملاحظه خواهیم کرد که فهم پارادوکس مکتاگارت در چارچوب تقابل میان «واقعیت مطلق» و «واقعیت وقتمند» پیامدهایی مهم برای ارزیابی مشروعیت مناقشۀ فلسفی میان الفنظریه و بنظریه در فلسفۀ زمان دارد. بهطور خاص، توسل به تناقض الفنظریه و نیز استدلالهای طبیعیگرایانه ـ با استناد به نظریههای فیزیکی ـ برای دفاع از بنظریه، منوط به پذیرش پیشفرضی فلسفی دربارۀ امکان وصف مطلق واقعیت است و بنابراین این راهبردها در معرض خطر ارتکاب مصادرهبهمطلوب قرار دارند.
یقین ریاضی: روال عملی استنتاج و محاسبه
دوره 15، شماره 2، بهمن 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.53585.1809
غلامحسین مقدم حیدری
چکیده بررسی قطعیت و صلابت قضایای ریاضی یکی از موضوعات مهم در فلسفه ریاضی است. مکاتب مختلفی همچون منطقگرایی، شهودگرایی، افلاطون گرایی و طبیعت گرایی کوشیده اند تا نظریه هایی در این باره ارائه کنند. این مکاتب معمولاً به دنبال مبنایی یقینی برای ریاضیات هستند تا به این روش قطعیت قضایای ریاضی و منطق را توجیه کنند که این کار همواره با ناکامیهای متعددی همراه بوده است. در این مقاله می کوشیم تا این موضوع را در پرتو آرای ویتگنشتاین متاخر بررسی کنیم. یعنی به جای اینکه بپرسیم «مبنای منطق و ریاضیات چیست؟» سوال کنیم «چرا ریاضیات به مبنا نیاز دارد؟» از این رو پس از بررسی مبناگرایی نشان می دهیم که بر اساس آرای ویتگنشتاین، ریاضیات به مثابه یک بازی-زبان چه معنایی دارد. در این جهت هندسه و منطق را به منزله دو بازی-زبان در ریاضیات بررسی می کنیم و نشان می دهیم که یقین ما به قواعد و احکام ریاضی، نه از بنیانهای استوار، بلکه از نقش گرامری قواعد در روال عملی استنتاج و محاسبه ناشی میشود که نشانه اعتماد عملی و مهارت ما برای شرکت در این روال است.
نقد رویکرد عملگرایانه در انتساب ارادهی آزاد به هوش مصنوعی: بررسی انتقادی دیدگاه کریستین لیست
دوره 15، شماره 2، بهمن 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54415.1825
طیبه غلامی، سید حسن حسینی سروری
چکیده کریستین لیست با الهام از موضع قصدی دنت، چارچوبی عملگرایانه ارائه میدهد که بر اساس آن، هر سامانهای (چه انسانی و چه مصنوعی) که در سطح کلان واجد سه شرط عاملیت قصدی، امکانهای بدیل و کنترل علّی باشد، میتواند صاحب ارادۀ آزاد تلقی شود؛ حتی اگر فاقد آگاهی پدیداری باشد. این مقاله با بهرهگیری از روش تحلیل مفهومی و استناد به نقدهای موجود در ادبیات فلسفی (از جمله نقدهای کین بر مسئلۀ منشأ، نقدهای مورفی و براون بر علیت نزولی و نوخاستگی، و شواهد تجربی نهمیاس دربارهی نقش احساسات استراسونی در انتساب ارادۀ آزاد)، نشان میدهد که چارچوب لیست در تمایز میان «خودآیینی کارکردی» و «ارادۀ آزادِ مسئولیتزا» دچار ابهامی ساختاری است. فروکاست ارادۀ آزاد به صرفِ «کفایت تبیینی» نهتنها به تورم مفهومی میانجامد، بلکه بستر را برای «مسئولیتگریزی الگوریتمی» فراهم میکند؛ وضعیتی که در آن توسعهدهندگان و نهادها میتوانند با استناد به عاملیت سامانه، خود را از پاسخگویی معاف سازند. در پاسخ به این چالش، چارچوب سهسطحی پیشنهادی این مقاله با تفکیک خودآیینی کارکردی (سطح ۱)، ارادۀ آزاد قوی (سطح ۲) و مسئولیت اخلاقی (سطح ۳)، شرطی گذار را به عنوان معیار ارادۀ آزاد قوی معرفی میکند: «توانایی بازنگری در اهداف نهایی بر پایۀ ارزشها». این شرط، مستلزم آگاهی پدیداری و احساسات استراسونی است و روشن میسازد که چرا هیچ سامانۀ مصنوعی امروزی—حتی پیشرفتهترین مدلهای زبانی—فاقد ارادۀ آزاد قوی است. تمایز مذکور ضمن رفع ابهام نظری لیست، پیامدهای هنجاری مهمی برای اخلاق هوش مصنوعی، مسئولیتپذیری حقوقی و سیاستگذاری فناوری دارد.
شکاف مسئولیت در هوش مصنوعی: دفاعی از پاسخهای مبتنی بر بازآرایی نقشهای اجتماعی
دوره 15، شماره 2، بهمن 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54442.1827
زهرا زرگر، سعیده بابایی
چکیده مسئله «شکاف مسئولیت» نخستین بار حدود دو دهه پیش توسط ماتیاس و برای اشاره به چالشی اخلاقی در ارتباط با فناوریهای هوش مصنوعی معرفی شد. قابلیت یادگیری این فناوریها به آنها اجازه میدهد خارج از کنترل و پیشبینی طراحان و کاربران عمل کنند. ماتیاس معتقد است در چنین شرایطی، شروط لازم و کافی مسئولیتپذیری نه برای کاربران و نه طراحان برآورده نمیشود، و بر این اساس نمیتوان هیچ انسانی را مسئول دانست. در نتیجه، ما با شکاف مسئولیت مواجهیم. مسئله شکاف مسئولیت توجه محققان بسیاری را در حوزه اخلاق فناوری به خود جلب کرده و آثار متعددی در ارتباط با آن منتشر شده است. مجموع راهکارهای ارائهشده درباره شکاف مسئولیت، رویکردهای واگرا و متفاوتی دارند و زمینههای این تفاوت عمدتاً به مفروضات نظری و اساسی آنها بازمیگردد. در مقاله حاضر سه رویکرد اصلی نسبت به مسئله شکاف مسئولیت شامل انحلال مسئله، انتساب مسئولیت به هوش مصنوعی، و انتساب مسئولیت به عامل انسانی، مورد بررسی قرار میگیرد. با تحلیل ابعاد اجتماعی و کارکردی مفهوم «مسئولیت» از تعبیری ترکیبی، زمینهمند و درجهمند از این مفهوم دفاع شده و بر این اساس، دو رویکرد نخست از آن جهت که بر تعبیر درستی از مسئله استوار نیستند، نقد می شوند. علاوهبراین، ادعا می شود چنان که در موارد مشابه پیدایش شکاف مسئولیت، «بازآرایی نقشهای اجتماعی» راهبرد کلی و انسان-محور برای حل مسئله است، در مورد شکاف مسئولیت ناشی از فناوریهای هوش مصنوعی نیز راه حل اساسی از این جنس است. در نهایت برخی چالشهای موجود در رویکرد سوم مورد بحث قرار میگیرد.
نقدی بر مطالعاتِ دانشگاه در ایران از منظرِ نظریۀ انتقادی
دوره 15، شماره 2، بهمن 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54547.1830
کیوان الستی
چکیده موضوعی اجتماعی، همانند دانشگاه، با طیفِ وسیعی از مسائل درگیر است، و پژوهشهای اجتماعی با موضوعِ دانشگاه، انجام میشوند تا این مسائل حل شوند. در این پژوهشها از روشهای متکثری استفاده میشود که هر کدام از آنها، تنها قادرند دانشگاه را از جنبهای خاص، و با تأکید بر مفاهیمی خاص، مورد بررسی قرار دهند. حامیان دولتی و سرمایهگذاران صنعتی نیز که تنها برخی از کارکردهای دانشگاه برایشان جذاب است صرفا از پژوهشهای مورد علاقه خود حمایت کرده و لذا به «ارزشمندتر» شدن، برجستهتر شدن و و تقویت بیشتر مفاهیمی منجر میشوند که در فضای بیرون از دانشگاه، برای آن سرمایهگذاران و حامیان، دارای اهمیت است. نتیجه چنین فرایندی، ممکن است به از بین رفتن هنجارهای درونی دانشگاه و درنتیجه به سوءرفتارها، تخلفها و بیاخلاقیهای علمی و مالی منجر شود. این درحالی است که از چندین دهه پیش، برخی محققانِ اجتماعی، به طور مشخص محققان نظریه انتقادی، این موضوع، یعنی اهمیتِ توجه به تمامیت یک موضوع اجتماعی، و نه صرفاً پرداختن به یک جنبۀ خاص از آن، را موردِ توجه قرار داده بودند. محققان نظریۀ انتقادی، شرح میدهند که چطور آنچه آنها «نقدِ درونذات» مینامند میتواند به بازاندیشی در «مفاهیمی توهمی» منجر شود که ممکن است در هنگام استفاده از روشهای تحصلگرایانه و در حین بکار بردن پرسشنامههای رایج در تحقیقات میدانی، غالب شوند. مقالۀ حاضر، با شرح روششناسیِ نظریۀ انتقادی، و با ارایۀ بحثی در موضوع پژوهشهای مرتبط با دانشگاه در ایران، ادعا میکند که پژوهشهای رایج سنتی در ایران با برجسته کردن برخی علایق گروههای خاص، و حذف موضوعات عمومی، مثل انگارههای مرتبط با اخلاق علم، ممکن است به تضعیف عملکرد، یا حتی فروپاشی، نهاد علم و دانشگاه منجر شود.
از دیالکتیک نظریه-فناوری به مونتاژ نظری؛ موردکاوی مطالعات بلاکچین
دوره 15، شماره 2، بهمن 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54604.1833
یوسف کاکاوندی، رحمان شریف زاده، مهدی محمدی، محمد ابویی اردکان، جلیل حیدری دهویی
چکیده در مطالعات علم و فناوری، عاملیت فناوری عمدتاً به نقش آن در بازآرایی روابط اجتماعی و شبکههای انسانی ـ غیرانسانی محدود شده و تأثیر آن بر انتخاب و تحول چارچوبهای نظری کمتر مورد توجه قرار گرفته است. این مقاله، از طریق موردکاوی مطالعات بلاکچین به عنوان یک فناوری نوظهور و با طرح مفهوم «دیالکتیک نظریه ـ فناوری» نشان میدهد که فناوری میتواند در شکلگیری، تعدیل و جابهجایی نظریههای مورد استفاده پژوهشگران نقش ایفا کند. مباحث این مقاله نشان میدهند که هیچ چارچوب نظری واحدی قادر به تبیین همه ابعاد فناوریهای نوظهوری چون بلاکچین نیست و پژوهشگران ناگزیر از بهرهگیری همزمان از نظریههای متنوع هستند. این وضعیت بیانگر نوعی «انعطافپذیری نظری» در مواجهه با فناوریهای پیچیده است. مقاله در نهایت «مونتاژ نظری» را بهعنوان راهبردی روششناختی برای مطالعه فناوریهای نوظهور پیشنهاد و به دلالتهای روششناختی آن برای حوزه مطالعات فناوری اشاره میکند.
مراتب و چالشهای علمباوری
دوره 15، شماره 2، بهمن 1404
https://doi.org/10.30465/ps.2026.54577.1832
نیما نریمانی
چکیده این پژوهش به تحلیل انتقادی علمباوری (Scientism) بهمثابه یک موضع معرفتشناختی میپردازد که در آن علم از ابزار شناخت طبیعت به معیار نهایی همهی حقیقت ارتقا مییابد. آنچه این مقاله در درجه نخست عهدهدار بیان آنست، اینکه خود ایده علمباوری مراتب و ارکان مختلفی دارد که توجه به آنها میتواند در فهم دقیقتر آن و دوری از آسیبهای گوناگونش راهنما باشد. یافتة مقاله این است که علمباوری در سه مرتبه تحقق مییابد: (۱) طبیعتگرایی علمی که واقعیت را به طبیعت قابل مشاهده محدود میکند؛ (۲) انحصار روششناختی که تنها روش علوم طبیعی را برای کسب معرفت معتبر میداند؛ (۳) سلطهجویی علمی که علوم طبیعی و در این میان هم علوم بنیادیتر را تنها مرجع پاسخگویی به همهی پرسشهای بشری میانگارد. نشان داده میشود که این مراتب بر سه رکن استوار است: تقلیلگرایی (فروکاستن پدیدههای پیچیده به اجزای فیزیکی)، داروینیسم (تبیین زیستشناختی همهی رفتارها و باورها)، و طبیعیسازی هنجارمندی (تقلیل اخلاق و ارزشها به فرآیندهای تکاملی). پژوهش نشان میدهد که پیامدهای علمباوری زنجیرهوار است: از انکار متافیزیک و الهیات آغاز میشود، به تخریب مبانی اخلاق هنجاری میانجامد، و سرانجام به نفی تمایز انسان از طبیعت و فروپاشی علوم انسانی میرسد. در نهایت، نتیجهگیری کلیدی مقاله این است که علمباوری نه تنها یک خطای معرفتشناختی، بلکه مسیری از انکار خدا تا نفی انسان است که بنیانهای فلسفی، اخلاقی و انسانشناختی تمدن را تهدید میکند.
